برای هميشه

 

... کسی روی سینه ام می کوبه...فریاد های نا مفهومی توی گوشام می پیچه... یکی جیغ میزنه : نفس نمی کشه....دلم فرو میرزه...کسی اون پایین مرده....<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

از راه می رسم...خسته ی خسته...نه دلم دیگه نمی خواد اینجوری حرف بزنه...از راه می رسم ...خیلی خستم...ته چشمام یه سیاهیه بزرگه که نمی ذاره ببینم ...هیچ چیز و هیچ کس و...اونقدر بزرگ که گاهی تمام تصویر آینه پر از سیاهی می شه...یه لیوان آب خنک...آب بوی مرده می ده...بوی ماهی مرده...25 شهریور ماهیم مرد...حالا اون یکی خیلی تنهاست...اون یکی کی بود؟......اوم ...یادم نمی آد...خیلی ها می تونستن اون یکی باشن ...خیلی ها نخواستن اون یکی باشن...اون یکی هی خودش رو از آب می اندازه بیرون ...اون یکی هی فراموش می کنه که خود کشی گناه کبیرست ...دلم برای اون یکی شور می زنه ...باید حسابی مواظبش باشم... اون یکی خیلی تنهاست....

انگار بالاخره وقتش رسیده.....انگار یه انتظار هزار ساله سراومده.....مثل اینکه چاره ایی نیست .....هیچ چاره ایی ......کسی توی ذهنم داد میزنه : مرده......من خیلی وقت پیش مرده بودم ...حتی قبل از اینکه تو از راه برسی....با اون سکوت آزاردهندت...مثل همیشه...هیچ کس سخن نگفت...نه میزبان و ...نه میهمان و...نه گل های داوودی ...تمام التماسهام رو ریختم توی چشمام ...از من بدش می اومد...این رو احساس می کردم...تمام دوستت دارم هاش بوی نفرت می داد... بوق .. بوق .. بوق ....گوشی رو سر جاش میذارم... تنها فکری که توی سرم می چرخه اینه....من براش مردم...

کسی توی ذهنم داد میزنه : مرده.

                                  

/ 6 نظر / 9 بازدید
رضا

سلام!!چقدر غمگين !! . ديري گذشت،.. خوابش بخار شد... طنين گمشده اي به رگ هايش وزيد: پناهم بده، تنها مرز آشنا! پناهم بده... سوزش تلخي به تار و پودش ريخت... خواب خطاكارش را نفرين فرستاد... و نگاهش را روانه كرد.... *** انتظاري نوسان داشت.... نگاهي در راه مانده بود... و صدايي درتنهايي مي گريست. *****

صابر

سلام....خوبید؟ مرده باشی کسی خبر دار نمیشه؟ راست میگی ...مگه کسی از مردن دیگری آگاه میشه ...مگه کسی مونده که ما رو دوست داشته باشه ....کسی مونده دوست داشتن رو بفهمه؟ راستی کسی زندس؟.....لینک دادم تا بدونی ....هنوز زآب دریا قطره ای هم کم شود مرغ دریایی دلش پر غم شود

بهار

آآآآآآه...تو از سکوت بدت مياد

پری جذامی

شکيا... آپ يکی مونده به آخرم(دلم برای بابام تنگ شده) رو بخون... اگه آپ نميکنی نکن، آف لاين هم نميتونی بذاری؟ :(

بارباپاپا

سلام،من مرگ رو تجربه کردم اما نه کامل،کلی چيزای خوب خوب ميبينی اما در آخرين لحظات ترس رو حس ميکنی،نميدونم چه طور توضيح بدم هيچ چيزی برای ترس نيست اما خود ترس تمام وجود آدم رو فرا ميگيره،خيلی بده ديگه دوست ندارم تجربه اش کنم.موفق وشاد باشی