بود

 شب به اندازه ی يلدای نگاهت سر شد

در دلم داغ شقايق پيچيد<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

به خدايی که مرا میپايد

درد هم درد مرادرک نکرد

کاش ميفهميدی

من به اندازه ی دريای دلت تنهايم

می آم بنويسم.....فقط و فقط به بهانه ی نوشتن يه جمله ميام اينجا....اما....يه چيزی مثل تيغ  ....تيغ ماهی....اينجا ...درست همين وسط....توی گلوم گير کرده....امشب شب يلدا بود...باور بعضی چيزها قرنها وقت لازم داره....امشب شب يلدا بود.

پ.ن: يادم نمی آد شعر بالا رو کجا خوندم ...

/ 2 نظر / 4 بازدید
بارباپاپا

سلام خدارو شکر که خوبی،اما اين استخون ماهی فقط مخصوص تو نيست.شاد باشی

پري جذامي

پس رفت؟!!! ببين شکيب من، اينقدر نسبت به خودت متوقع نباش. زندگی رو برای خودت سخت ميکنی اينجوری... اون شکيبی که من شناختم و خيلی هم دوستش دارم اونقدر از آدمهای هم دوره ی خودش جلو تر هست که وقت استراحت هم داشته باشه! :*