عيد۸۶

 

 

          < من هرگز نخواستم که از عشق افسانه یی بیافرینم .

           باور کن !

          من می خواستم که با دوست داشتن ، زندگی کنم ـ کودکانه و ساده و روستایی .

          من از دوست داشتن ، فقط لحظه ها را می خواستم ...

          من از دوست داشتن ، تنها یک لیوان آب خنک در گرمای تابستان می خواستم .

          من برای گریستن نبود که خواندم .

          من آواز را برای پُر کردن لحظه های سکوت می خواستم .

          من هرگز نمی خواستم از عشق بُرجی بیافرینم ، مه آلود و غمناک با پنجره های مسدود و

          تاریک .

          دوست داشتن را چون ساده ترین جامه ی کامل ِعیدِ کودکان می شناختم...>

؛بارِ دیگر ، شهری که دوست می داشتم؛ اثر نادر ابراهیمی .

این کتابیه که تازگی زیاد می خونمش ...از به این شهر سوگندش تا شب از من و تصویر پروانه خالیست...

این شبا همه جا به طرز فجیعی شلوغه ...فرقی نمی کنه چه ساعتی از روز بری بیرون .. اونقدر ترافیک کلافه کننده

است که آدم رو پشیمون می کنه.. همه بد جوری خودشون رو برای عید آماده می کنن..برای یه سال دیگه

... برای یه عید دیگه ...

به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش ... من خوب آگاهم که زندگی ، یکسر،

صحنه ی بازیست .

 

 

 

/ 3 نظر / 6 بازدید
شقايق

دارم به خودم ياد ميدم که با شادی ديگران هم ميشه شاد بود... دارم به خودم یاد ميدم که خيلی کمتر از اون وقت دارم که بخوام حسرت نشده هايی رو بکشم که بايد ميشده... دارم به خودم يا ميدم که غصه..حسرت...تلخی...و همه و همه از اين دست فقط به من و وجودم حسودی ميکنن که هميشه دلشون می خواد از پا درم بيارن اما من هميشه از اونها قوی تر خواهم بود دارم به خودم ياد ميدم که اين فقط منم که بيشتر از هر زمينی دلم به حال من ميسوزه و ميتونم به اين من کمک کنم! راستی بهاره ۸۶ رو پيشاپيش تبريک ميگم و يه عالمه آرزوی خوب رو روونه به سوي همه ی خوبی هات ميکنم! اميدوارم امسال بهارت رو بيشتر از هر سال بهاری ببينی!حالا شايد با يه حادثه ی بزرگ يا شایدم با اتفاق کوچيک و در عين حال ....

بارباپاپا

سلام دوستم خوبی؟اتفاقا امروز که خيابونا خيلی خلوت شده بودندر مورد زندگی به نظر من زندگی فقط يه قسمتی از بازيه دوستمهميشه شاد باشی