اسکيزوئيد

 

ديدی دلم شکست

ديدی که اين بلور درخشان عمر من

بازيچه بود

ديدی چه بی صدا

دل پر آرزوی من

از دست کودکی که ندانست قدر آن

افتاد بر زمين

ديدی دلم شکست...

پس رفت ...همش پس رفت.

/ 14 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شقایق

سلام...خوبی دوست خوبم...يه چيزی رو دور از تعارف ميگم...اين جا تنها بلاگيه که من دلم براش تنگ ميشه و بدونه تعارف مهمونش ميشم...عزيز مهربون تو نوشته هات يه غم بزرگ فرياد ميزنه و احساس ميکنم مدام جلوی صورتم رو ميگيره...نميدونم اين غم بزرگ بابت چه مسئله ای می تونه باشه ولی دوست دارم یه روز بعد از حضورم اینجا با لبخند زیبای تو مواجه بشم...و یه خواش : مییشه آی دی من رو ادد کنی...ممنونم

پري جذامي

نميگی... می آپی... منم هی دلم برات می گی ره...

شبهای مهتابی

سلام....ديدی دله من هم شکست....ديدی از بس که بی محلی کردی....از بس نيومدی...دل منم از دس تو شکست.....راسی يه حدس جديد....شما فولادگر اينا....را ميشناسی؟....حالا خداييش بيا بگو ديگه....!....چقدر گير ميدی...برم از نسيم بپرسم؟....اصلن قهرم ميکنم ديگه....بابا جون...بی نام جون...يا همون شکيبا...يه بارم که شده خودت رو لو بده....مگه چی ميشه؟....در ضمن تفلد وبلاگمه...پاشو زود بيا...باشه؟...اين آفريقا رو هم خوندم...ياده خودم افتادم...و نوشتن...توی هواپيما..البته وقت برگشت....هی...چه زود گذشتا...نه؟!...منتظرتم...فعلن...

بهار

ووووووويييييييی نزن ميدونم بی معرفتم

نيوشا*

ديدی چطور چشمانم بستم نديدم هيچگاه چه چيزی زير پايم شکست زير غرورم خرد شد..هيچ گاه ندانستم برای کدامين گناه دلم ميشکند**وبلاگ خوبی دارين..**ياحق

هستی

شاعر این شعر رو میشناسی؟: دیدی دلم شکست؟ دیدی که این بلور درخشان عمر من بازیچهٔ بود... این رو توی یکی‌ از پست‌هات نوشته بودی.