هیچی

 

پرت شدم باز

بیش از اون حدی که بتونم خودمو جمع و جور کنم ...

پرت شدم باز به دنیای عجیب غریبی که  ساختم ...

پرت شدم اونقدر  که هنوز نفهمیدم فصل عوض شده ،

اونقدر که صبح حتی با دیدن هوای ابری و پر شدن خونه از بوی نم بارون ، باز مثل روزای

تابستونی لباس میپوشم ...لباسای تابستونیو کفشای تابستونی...

اونقدر که نمیفهمم ماشین سفیدی که کنار بزرگراه نگه می داره و راننده جوونش سعی

می کنه متقاعدم کنه که سوار بشم ،دلش برای خیسی سرتاپام سوخته یا منظور دیگه

ایی داره و من بیخیال نگاش می کنم و یه برو بابای نسبتا آروم میگم و باز پرت میشم

توی خودم . 

اونقدر که یادم میره اصولا معلما ،یه جور دیگه لباس می پوشن و می خندن و نمی

خندن و نگاه می کنن و نمی کنن و حرف می زنن و نمی زنن و...

اونقدر که یادم میره خیلی جاها باید حرف زد و خندید و نظر داد و انتقاد کردو بحث کردو

بیخیال شدو باز خندید و دروغ گفتو حرف زدو خاطره های مسخره تعریف کرد ...

اونقدر که یادم میره چه روزایی باید کجاها باشم و با کی چه قراری گذاشتمو قراره برای

کدوم استاد چه کاری رو انجام بدمو تولد کدوم شاید دوستی هستو چه حرفی رو نباید

به کی زدو قراره برای کی چه لطفی بکنمو ..... 

اونقدر که دیگه حتی یادم نمیاد کدوم میله صدای شتر می داد یا کدوم شتر صدای میله

اونقدر که اصلا یادم نبود امروز چهارشنبه  ۱۵ آبانه ..

که اگه این هر هفت سال یک بار اتفاق میوفته

هوای ابری امروز چی ؟ 

 

 

 

/ 8 نظر / 13 بازدید
سحر

غمگين نباش خورشيد ! جدايي پلك هاي انتظارم را بر هم نمي گذارد پرده را كنار بزن ببين چگونه يادگاري هايم روي ديوار غروب پاك مي شوند وقتي تورا جا گذاشتم روي ديوار كاه گلي محله نوشتم : " كوچه ي ما كوچه ي رويا و ترانه است " نمي دانم خورشيد! نمي دانم دل اناري ات با صداي كدام خواننده فشرده مي شود!! دل من كه مثل انار آخر پاييز با گريه ي كودكي لجباز ترك بر مي دارد اما تو خورشيد مواظب روشنايي فلق و دل تنگي ديوار هاي كوچه باش سلام روزت بخیر باشه گلم...وبلاگ فوق العاده زیبایی داری...[گل]وقت کردی به وبلاگ منم سر بزن خوشحال میشم عطر قدمهای سبزت کلبه کوچکم معطر کنه.....روز خوبی داشته باشی مهربون[گل]

مه

سلام چرا اینطوری؟ سحر جون راست میگه

همین

چرا ؟[ناراحت]

بدون امضا

با من قهری ؟ آشتی باش. دلم برات تنگ شده . منم خیلی این جوری می شوم .زیاد .

من

یادش نبود نه هوای ابریو نه چهارشنبرو نه 15 آبانو یادش رفته بود فقط از من سراغ میله ایی رو گرفت که صدای شتر می داد ...

شقایق

"من دلم یه آیینه ی خیلی خیلی خیلی بزر گ میخواد خسته شده از این همه کوچیکی ." موافقم...حس مشابه ای دارم یه دوستی تو پاسخ این حرفم گفت: آدما هر چی بزرگتر باشن آیینه هاشون بزرگتر میشه...اینقدر بزرگ شو که آیینه ات رو مجبور کنی خودش رو به اندازه نشون دادنت بزرگ کنه!

شقایق

خستگي تو رو فقط يه خسته ميتونه درک کنه...خستگيت رو درک ميکنم هيچ وقت دلم نمي خواست به جايي برسم که اعتراف کنم دلم مي خواد پياده بشم...هنوز هم زبانم از گفتنش ترس داره...اما گاهي وجودم فريادش ميزنه! نميدونم...بعضي ها بهم ميگن تو خودت مقصر همه ي خستگيهاتي اما نميدونن تقدير چطور داره تو زندگيم رد پاشو جا ميزاره....!