می گن اگه دوستی ساده باشه هیچ عشقی در اون نخواهد بود ...

می شد اینجا یه جور دیگه ایی باشه ... بارها به این موضوع فکر کردم ... می تونست یه عنوان دیگه ایی داشته باشه ... حتی یه قالبی که خودم از سر ذوق و یه کم بیکاری طراحی کرده باشم ... با طیف نارنجی و آبی و کمی خاکستری ... می تونست پر باشه از اتفاق های زیادی که توی دانشگاه برام می افته ... می تونستم خیلی زیاد در مورد استاد هایی بنویسم که خیلی وقت ها خیلی زیادی سر به سرمون می ذارن ... از بچه های ورودی ۸۴ که خیلی با هم صمیمی وراحت هستیم. از مدیر گروهی که  کافی اسم من پای کاری باشه تا اون خیلی با حرارت ازش تعریف کنه ... از نصیحت استاد طراحیم که روز ژوژمان خیلی پدرانه گفت یه کم از این نظم ریاضی فاصله بگیر...  از شبهایی که با نوعی حساسیت خاص خودم اکثر کارهام رو دوباره اجرا کردم ...از شیرینی تحسین سخت گیر ترین استاد دانشکده ...از روزهای خوبی که با دوستام سپری کردم ... از کارگاه هایی که از ثانیه به ثانیه اش لذت می بردم...

چقدر اینجا می تونست متفاوت باشه ... می تونست حداقل طرحی از زندگی واقعی باشه ... از یه نگاه ...از آدمای واقعیی که هستن ...و تا هیمشه سعی میکنم  حفظشون کنم... از  خودم که دوست داشتم یه روزی نویسنده بشم... از خودم که دوست داشتم یه روزی برای همیشه  برم...

روزی که تصمیم گرفتم که یه وبلاگ داشته باشم به خودم قول دادم که همین یکی باشه ...که اگر جایی احساس اشتباه کردم مثل زندگی واقعی باهاش برخورد کنم و سعی کنم که حلش کنم نه حذفش...تصمیم داشتم نگاه متفاوتی رو که حس کردم بنویسم... 

زیاد به این فکر می کنم چرا اینجا اونجوری که دلم می خواست نشده ... بیشتر شبیه تخته گچی مدرسه است که صبح می بینی کسی گوشه ی اون یکی از شعرهای سهراب رو نوشته : ...چه سیب های قشنگی....

امروز یه کم هوا ابریه ...اینه که حس ۴- ۵ سال پیشم دو باره اومده سراغم... چهار ترم از درسم گذشته ... این ترم هم با همه سختی هایی که کم نبود تموم شد...از حالا باید به فکر موضوعی برای پایان نامه ام باشم ...

ما ساده شروع نکردیم ... مطمئن باش.

/ 6 نظر / 6 بازدید
وفا

هر چيزی .. می تونه يه جوره ديگه ای باشه ... اما مهم اينه که لازم هست که يه جوره ديگه ای بشه !!!! ... اگه لازمه بايد تغييرش داد ... همه ی اينارو گفتی ... اما نگفتی که می خوای به خودت يه تکونی بدی يا نه ..... شايد اصلا همه ی اين هارو گفتی که فقط آخرش بگی ... ساده شروع نکردی ....!!!!!!!! .... با عشق بوده .. با دوست داشتن ...به گمونم حرف اصلی همون بود .. ..

من

وفای عزيزم.. اين همه حرف برای اعتراف به این نبود که ساده شروع نکردم..در واقع کمترين حرفی بود که برای اين پست می تونستم داشته باشم ...اعترافم به مسئله صرفا برای به ياد موندنم بود که حتی يه لحظه هم شک نکنم که چيزی به اون عظمت رو ساده شروع نکردم .

کاوشگر نور

زدو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی چه کنم که هست اینها، گل باغ آشنایی همه شب نهاده ام سر، چو سگان بر آستانت که رقیب در نیاید، به بهانه گدایی من منتطر نظرت هستم، من رو چشم انتظار نذاری؟

بارباپاپا

سلام چه پست متفاوتیخیلی جالب بود در واقع یه مرور جذاب و ملموس بود,اما در مورد این که میتونست و نیست به نظر من زندگی همینجوریه هیچ موقع کاملا اونجوری که میخوایم نیست.در مورد کامنتت همه رو قبول دارم جز جمله اول.بد اومدن تو از آدمهای تسلیم!من و تو و همه آدمها,چه اونهایی که قبولشون داری چه اونهایی که نداری,همه به نوعی تسلیم هستیم.پایه و اساس دین اسلام همونطور که از اسمش معلومه بر اساس تسلیم شدنه.بحث های املا و استدارج رو خوندی حتما و کلی حدیث و روایت دیگه...ما هر قدر هم که باهوش و آگاه باشیم باز به طور ناخودآگاه این تسلیم شدنه از کودکی به ما آموخته شده و همیشه ردپاش در زندگی ما هست.

بدون امضا

از من چی ؟ با من هم صميمی هستی؟ خوبه . دوباره شروع کردن دير نيست!

زمان

سلام دوست خوبم بشر برای پاسخ به سوالات اساسی خود دست به تلاشی چند هزار ساله زده.... چه کسی می تواند راه درست را به ما نشان دهد؟ منتظر دیدار شما هستیم!