.....

 

 در زندگی ما لحظه هايی هست که تنها کار ما بايد انتظار کشيدن باشد.

 وتنها کار من بايد انتظار کشيدن باشه .انگار هيچ کاری نمی تونم بکنم تا از اين وضعيت خلاص بشم .درست مثل حشره ايی که توی تار عنکبوت گير کرده که تنها و تنها بايد منتظر بمونه .اون هم بی هيچ حرکت اضافه ايی درست مثل يه مرده . چقدر دلم برای پرواز تنگ شده...

                     

/ 7 نظر / 14 بازدید
ليلا

چرا اين قدر افسرده و نا اميدانه نوشتی. چرا تنها عزيزم؟ انتظار اونقدرها هم بد نيست. شايد گاهی ما رو زجر بده ولی آخرش به جای خوبی ختم می شه.

M~*شبهای مهتابی*~M

سلام...خوبی؟؟من عزيز!!!...حالا شکيبا کجاست؟؟؟....هی عجب روزايی رو داشتيم.....با برو بچ اونجا...نميدونم ديگه ميبنيمشون يا نه....به شکیبا سلام برسون...راسی چرا دل تو و شکيبا برا رفتن تنگ شده؟؟؟...اونم رفتن برای هميشه...مگه با رفتن چيزی حل ميشه؟؟؟و اما انتظار کشيدن!آره منم ميخوام برم....آخه خسته م خسته...ميدونی منم افتادم توی تار دنيا....ولی هيچ اميدی هم ندارم....هيچی ...حتی اون نگاه که تو ازش ميگه و اون انتظار....ديگه هيچی....هيچی...ميگم نکنه اين خاکه سودان من و تو و شکيبا رو اينطوری کرده...هان؟؟؟....راسی رسيدم به يه نوشته از دنيای من.....منم کم آوردم...خيلی کم....نمرهام رو نميگما....(ا يکم بخند ديگه....يه لبخند کوچيک)باز مث من به خودت اميد بده....که اگه بخوای ميتونی توی همين تار خودتو آزاد کنی....هر چند هيچی مث پرواز نميشه!!!....همین دیگه مزاحم نميشم ....فعلن....راسی آپ کردی خبرم کن....باشه؟...

bi nam from africa...na from iran!!!

سلام دوست خوب من...بابا کجايی؟آپ کردم ها...البته اخريشه...درشو گل گرفتم رفت ...بدو بيا...بای

بارباپاپا

سلام ..خوبی ؟ وقتی کار من انتظار کشيدن باشد مثل خدا مينشينم وانتظار ميکشم وسعی ميکنم از اين انتظار لذت ببرم.... موفق وشاد باشی .