فقط یک ساعت!

 


  حرمت نگه دار دلم  ، گلم ،
کاین اشک خونبهای عمر رفته من است
میراث من ، نه به قید قرعه نه به حکم عرف
یکجا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت به نام تو
مهر و موم شده به اتش سیگار متبرک ملعون.
کتیبه های خطوط قبائل دور ،
این سرگذشت کودکی است که به سر انگشت پا هرگز
دستش به شاخه ی هیچ آرزویی نرسیده است
هر شب گرسنه میخوابید
چند و چرا نمی شناخت دلش
گرسنگی شرط بقا بود به آیین قبیله ی مهربانش
پس گریه کن مرا به طراوت
به دلی که میگریسیت بر اسب واژگون کتاب دروغ تاریخش
و آواز میخواند ریاضیات را در سمفونی با شکوه جدول ضرب با همکلاسیهایش
دو دو تا .... چهار تا .... چار چار تا .... شونزده تا..... پنج چنج تا ....
در یازده سالگی پا به دنیای عجیب کفش نهاد
با سر تراشیده و کت بلندی که از زانوانش میگذشت
بابوی کنده ی بد سوز و نفت و عرقهای کهنه ....
آری دلم ، گلم
این اشکها خونبهای عمر رفته من است
میراث من .
حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرده بود
تا بدانم ، بدانم ، بدانم
به وام وانهادم مهر مادریم را
گهواره ام را به تمامی
و سیاه شد در فراموشی سگ سفید امنیتم
و کبوترانم را از یاد بردم
و میرفتم .. و میرفتم ... و میرفتم
تا بدانم و بدانم و بدانم
از صفحه ای به صفحه ای
از چهره ای به چهره ای
از روزی به روزی
از شهری به شهری
زیر آسمان وطنی که در آن فقط مرگ را به مساوات تقسیم میکردند
 سند زده ام یکجا همه را به حرمت چشمان تو
متبرک شده به آتش سیگار متبرک معلون
که میترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را
تا شمارش معکوس آغاز شده باشد بر این مقصود بی مقصد
از کلامی به کلامی
.... و یکی یکی مردم ... بر این مقصود بی مقصد
کفایت میکرد مرا حرمت آویشن
مرا مهتاب
مرا لبخند
و آویشن حرمت چشمان تو بود . .... نبود ؟
پس دل گره زدم به هر اندیشه ای که آویشن را میسرود
 مسیح به جلجتا به صلیب نمی شد
و تیر باران نمی شد لورکا در گرانادا در شبهای سبز کاجها و مهتاب
آری یکی یکی میمردم به بیداری از صفحه ای به صفحه ای
تا دل گره بزنم به هر اندیشه ای که آویشن را میسرود .
پس رسوب کردم با جیبهای پر از سنگ به ته رودخانه اولز همراه با ویرجینیا وولف
تا بار دیگر مرده باشم بر این مقصود بی مقصد
حرمت نگه دار ،دلم ! ، گلم !
اشکهایی را که خون بهای عمر رفته ام بود
 داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام
همین
نه

به کفر من نترس
کافر نمی شوم هرگز
زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم
- انسان و بی تضاد ؟ -
خمره های منقوش در حجره های میراث
عرفان لایت با طعم نعنا
شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندان بان با هم زمزمه میکنند
 پس ادامه میدهم سرگذشت مردی را که هیچ کس نبود
با این همه تو گویی اگر نمی بود
جهان قادر به حفظ تعادل خود نبود
چون ان درخت که زیر باران ایستاده است
نگاهش کن
چون آن کلاغ
چون آن خانه .
ما گلچین تقدیر و تصادفیم
استوای بود و نبود
به روزگار طوفان موج و نور و رنگ در اشکال گرفتار آمده
مستطیل های جادو
مربعهای جادو
...


 من در همین پنجره معصومیت ادم را گریه کردم
دیوانگی های دیگران را دیوانه شدم
در همین پنجره گله به چراغ برده ام
پادشاهی کرده ام با سر تراشیده و قدرت اداره دو زن
سر شانه نکردم که عیال وار بودم و فقیر
زلف به چپ و راست خواباندم تا دل ببرم از دختر عمویم
از دیوار راست بالا رفتم
به معجزه ی کودکی با قورباغه ای در جیبم
حراج کردم یکجا همه ی رازهایم را
دلقک شدم با دماغ پینوکیو و بته ی گونی به جای موهایم
آری ... دلم! ، گلم ! حرمت نگه دار !
کاین اشکها خون بهای عمر رفته من است
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
و همیشه گریه میکرد
بی مجال اندیشه به بغضهایش
تا کی مرا گریه کند ؟
تا کی ؟
و به کدام مرام بمیرد .
آری ...دلم ! ، گلم !
ورق بزن مرا
و به افتاب فردا بیاندیش که برای تو طلوع میکند
با سلام و عطر آویشن

پ.ن: میفهمم که یه چیزی شده ...اما نمی دونم ..نمی دونم ... بهم بگو ...تو رو خدا بگو چه بلایی داره سرم میاد ...این نفس تنگیام از چیه ... این لرزشت برای چیه... این همه غریبگیمون از کجاست ... من تمام نوشته های بدون مَنِت رو دیدم  ... دیدم که پر از کسای دیگه بود ...پر از کسای دیگه که قصه ی تک تکشون رو از حفظی ...نخوام ... دیگه از خواستنای نصفه نیمه  ات خسته شدم ... نخواه که شک نکنم ... من میبّرم ... بسه این همه بغض و التماس و غلط کردنامون ...بسمه هر چی که خواستم و نخواستم ...بسمون هر چی بودیم و نبودیم ...

نه ...

حرمت نگه نداشتی ...

دلم ...گلم...

بی خیال این همه درس و کار و پروژه و پایان ترم میشم ...میرم زیر پتومو سرمو میذارم روی بالش خودمو  و فکر می کنم یعنی ممکنه بتونم مغزمو با آب گرم و یه کم صابون بشورم ،اونقدر که تمیز شدنشو مثل تمیز شدن جورابام ببینم ... یعنی ممکنه مغزم یه کم جای خالی پیدا کنه برای فکر کردن به خودم ؟به خودم بدون این هفت سال؟هفت سال!

/ 12 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شقایق

سلام میدونم چی میگی....نه که بدونم....لحظه لحظه حرفاتو با سلول سلول وجودم درک میکنم! اما اونی که باید پیاده بشه بی شک تو نیستی.... میتونه خستگی ها باشه می تونه عامل این خستگی بالاخره باید یه چیزی رو پیاده کنی... هفت سال....!؟ یه کم بجنب حیف زندگیته... منم همین بودم...اما مدتهاست به خودم اومدم به خودت بیا روزی می فهمی که اون فکری که می خوای مشغولیتش مثل یه چرک جوراب بریزه پاین هم حتی به فکر تو نیست... پس نزار هر جور خودش می خواد و به هر چی خودش می خواد فکر کنه.... وقتی به خودت فکر کنی انگار دیگران رو هم مجبور می کن که بهت فکر کنن و هر چی از خودت بیشتر دور میشی دیگران هم ازت دور میشن این تجربه ای بود که من تو مسیر خستگی هام بدستش آوردم تجربش کن... خواهش میکنم!

وحید

اول اینکه سلام دوم اینکه ... مغز آدما اینقدر جا داره که وقتی از دنیا می رند بعضی جاهاش دست نخورده می مونه. این دل ادم هاست که همیشه تنگه.

وحید

اول اینکه سلام دوم اینکه هر روز بیشتر می شه!

روزها و سوزها

اگر کسی مرا خواست ، بگویید رفته باران‌ها را تماشا کند . و اگر اصرار کرد ، بگویید برای دیدن توفان‌ها رفته است . و اگر باز هم سماجت کرد ، بگویید رفته است تا دیگر باز نگردد . (بیژن جلالی) سلام به روزم .و منتظر شما [گل]

سعید

بیا یه نگاه بینداز نظر بده[دست] اگه نظر ندی[قهر]

س

بیا تو سایتم نظر بده من مرده و گرسنه نظرم[هورا]

وحید

اول اینکه سلام دوم اینکه فکر کنم کم شد! تغییر در یک پست اینهمه؟

شیرین

سلام به شما دوست عزیز راستش من دوباره اومدم که شروع کنم به نوشتن و دستی به سر و روی کلبه عشقم بکشم اومدم که ازتون بخوام که مهمون این کلبه بشین و دوباره با کمک شما بتونم چراغ این خونه رو روشن کنم میاین دیگه؟

وحید

اول اینکه سلام دوم اینکه از بس وقتی وبلاگ را باز کردم دیدم نوشته حرمت نگه دار دلم این جمله ورد زبونم شده. از صبح که بیدار می شم تا شب. واقعا می گم شاید روزی 7 8 بار می گم حرمت نگه دار دلم! ولی انصافا جمله قشنگیه. آپ کن!