مردن سخت ترین نبود...

 

دیشب وقتی مامان گفت راضیه چشمات چقد تب دارن،یهو بغض بیست و چهار سال ،

راه نفس کشیدنمو بست...

هر شب همینه

هر شب سی و پنچ تا پله

هر شب دری که پشت سرم بسته میشه

هر شب دستای یخ کرده ای که چراغارو خاموش می کنه

هر شب پتویی که پناهم میده

هر شب بالشتی که از اشک خیس میشه

هر شب چهار دیواری کوچیکی که از هق هق من پر میشه

هر شب انتظاری که خوابم میکنه

هر شب...

اگه دق کردم چی؟

/ 4 نظر / 7 بازدید
مطهره رجایی

راضیه این ینی صبر کردنی که ازت خواستم؟ الان ینی بهم فرصت دادی؟

من حاضرم دق کنم. دق کردن یه لحظه است. اما انتظار.... شاید این جمعه سر آید دلتنگی... شاید

born

زیارت قبول‘ سیاحت گوارای وجود. دوست داشتی سری بزن به من.

.:مهتابی:. ...

[گل]الهی...خدا هست..غصه چرا؟